دو دلنوشته ی دلنشین و درد دل با خدا
۱-گفتگوی کودک با خدا
الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد!
مثل صدای یه فرشته ...
"بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم
قول داده امشب جوابمو بده
"بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟
من با خود خدا کار دارم ...
"هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت
یعنی خدا هم منو دوست نداره ؟؟؟
"فرشته ساکت بود
بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت
نه خدا خیلی دوستت داره
مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود
با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید
و با همان بغض گفت :
اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی، سکوت شکسته شد :
ندایی در گوش و جان کودک طنین انداز شد :
بگو زیبا بگو
هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود
بلند بلند گریه کرد و گفت :
خدا جون خدای مهربون
خدای قشنگم میخواستم بهت بگم
تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...
چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره
چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم
قد مامانم، ده تا دوستت دارم
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟
نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن
که من الکی میگم با تو دوستم
مگه ما با هم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:
آدم ، محبوب ترین مخلوق من
چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب
من رو از خودم طلب میکردند
تا تمام دنیا در دستشان جای میگرفت
کاش همه مثل تو
مرا برای خودم
و نه برای خودخواهی شان میخواستند
دنیا خیلی برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی
و هرگز بزرگ نشوی ...
و کودک کنار گوشی تلفن
درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت
در آغوش خدا به خوابی عمیق
و شگفت انگیز فرو رفته بود ...
۲- گفتگو با خدا در رویا
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم
خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی
من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید
خدا گفت : وقـت من بینهایت اسـت
پرسیدم: چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد ؟
خدا پاسخ داد: کـودکیـشـان
اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته را باز جویند
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش
می کنند
بنا بر این نــــه در حــال زنـدگــی مــی کـنـنـد نــــه در آیـنـده
اینکه آنها بگونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و بگونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیستند
دستهای خدا دستانم را گرفت و مدتی سکوت کردیم
من پرسیدم: بعنوان پدر میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند
گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که آنها می توانند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم
اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشی
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد
بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد
بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آنرا متفاوت ببینند
بیاموزند که کافی نیست فقط دیگران را ببخشند
بلکه خود را نیز باید ببخشند
من با خضوع گفتم: از شما بخاطر این گفتگو سپاسگذارم
آیا چیز دیگری است که دوست دارید به فرزندانتان بگوئید ؟
خدا لبخند زد و گفت :
فـقـط ایـنـکـه بـدانـنـد مـن ایـنـجـا هــسـتــم
((هــمــیــشــه ))
این وبلاگ صرفا جهت شناساندن فرهنگ و سنت های ترکمن ها و همچنین آشنایی و همکاری دانشجویان ترکمن ایجاد شده است و به دنبال اهداف دیگری نیست و به هیچگونه جریان و گروه خاص دیگری تعلق ندارد. -------------------------------------------------------------------------------- tnit.ir