یادی از قدیم
یادی از قدیم
پیرمرد به زنش گفت:
آهای زن بیا یادی از گذشته های دور کنیم
من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم
پیرزن قبول کرد
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد
وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
...پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام
پیرمرد به زنش گفت:
آهای زن بیا یادی از گذشته های دور کنیم
من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم
پیرزن قبول کرد
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد
وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
...پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 21:21 توسط آلتین پورقاز
|
این وبلاگ صرفا جهت شناساندن فرهنگ و سنت های ترکمن ها و همچنین آشنایی و همکاری دانشجویان ترکمن ایجاد شده است و به دنبال اهداف دیگری نیست و به هیچگونه جریان و گروه خاص دیگری تعلق ندارد. -------------------------------------------------------------------------------- tnit.ir